کنار سبو سبزه ی عید و سین های دیگر

چه می شد گَرَت بود، سین سرودی

که هفتاد سین گر تو را هست و آن نه

همان هیمه ی خشکِ پاری که بودی.

 

کنار سبو سبزه ی عید و سین های دیگر

بدین عذرِ لنگت چه کوشی که گویی:

 

«سرود من اینجا،

نسیمی ست،

که از بند رختی، گذر می کند، روی بامی

و می داند آنجا

در آن جامه ها هیچ جان و دلی نیست

که از نام و پیغام او شاد گردند» و

                                    آهسته مویی:

«چه شعر و سرودی؟ چه گفت و شنودی؟»

 

در آن سوی این هستیِ هیمه وارِ تو، گیتی

بر آیین آیینه وارش

سروده ست و بر نغمه ی خود فزوده ست

چه هوهوی باران، چه هیهای رودی.

 

ولی تو،

همانی که پارینه بودی

نه شعری شکفتت

نه بر منظری تازه چشمی گشودی.

 

درین آبیِ آبیِ آفتابی

کنار سبو سبزه ی عید و سین های دیگر

چه می شد گرت بود سینِ سرودی؟

 

 

شفیعی کدکنی، هزاره ی دوم آهوی کوهی/ 414-412