در این سپیده ی سحرِ صبحِ بهمنی

من می روم بدون تو امّا تو با منی

بالابلند! از تو به بالا رسیده ام

با تو که موج بودن و اوجِ سرودنی

از نغمه های سازِ تو در رقص و حالتم

بنواز نازِ شست تو خوش ضربه می زنی

در این نگارخانه ی صدرنگِ دلفریب

مانند تو نگار ندیدم ز دیدنی

همواره در جوانه زدن سبزتر ز سرخ

چون شاخه ی انار تو غرق شکفتنی

با احتیاط دست بزن بر دلم که هست

این شیشه ی بلور دل من شکستنی

ای عشق! ای پلنگ! نگاهی کفایت است

تا این غزال را به کمندت بیفکنی

نیشابور به سبزوار، بهمن 89