جاده پیوسته میرود به شتاب

زن نشسته کنار همسر خویش

راه کوتاه می کند با خواب

*

لحظه هایم سیاه و سنگین است

همه ی دلخوشی زندگیم

خوابهایی شگفت و رنگین است

*

 شاد و سرشار

در رقصم مانند سپیدار

در شب دیدار

*

روسری سفید و چشم سیاه

روی بام بلند همسایه،

چه خدابانوی قشنگی آه!

*

می روند ابرهای تار و کبود

رو به بالای بام بینالود

تا بشویند هر چه بود و نبود.

نیشابور/ سال 90