دختر در بستر بيماری چندين و چند روزه دراز کشيده است و هيچ ملاقات کننده ای هم ندارد.آخر ملاقات کننده ها هم حوصله شان سر رفته است و خسته شده اند و او دردمند دردی است که خود نخواسته است و به قول معروف خدا زده است و در جبر تقدير! به ديدارش می روم .زياد خوشحال نمی شود.برای او هم ملاقات کننده ها خسته کننده و تکراری شده اند.

می پرسم : چگونه ای؟

-بايد چگونه باشم؟!

-اميدوار.

- به چه؟

- به خدا.

- کدام خدا؟خدايی که صدايم را نمی شنود و دعايم را نمی پذيرد!

--او را دوباره بخوان.

-چه گونه بخوانم.چه بگويم؟خسته شده ام.

و من هی برايش از خدای مهربانی می گويم که همه چيز در دست اوست و شنونده همه سخن هاست...و او هی باور نمی کند...

در آخر می گويم دست کم لبخندی بزن تا من خوشحال شوم .خيلی سعی ميکند ولی اصلا نمی تواند .

ومن می روم با دستانی تهی از لبخند.