یک غزل از بدر شروانی شاعر قرن هشتم و نهم که مشغول تحقیق در مورد وی هستم می نویسم و دوست دارم نظر دوستان را در مورد این غزل بدانم:

سیم اشک ار خواهی از من در نظر آرم به چشم

ور قبول افتد گهر پیشت گهر بارم به چشم

گفته ای بردار خار از راه من با چشم تر

ای گل ار خاری در این ره هست بردارم به چشم

گفته ای خاک در ما را نگه دار ای غریب

کحل چشم است آن نه خاک در نگه دارم به چشم

گفته ای گر عاشقی جان را به چشم من سپار

پیش عاشق جان سپاری چیست بسپارم به چشم

گفته ای بهر اشارت های چشم من بمیر

خوش اشارت می کنی ای شوخ خونخوارم به چشم

گفته ای در دیده نگذاری خیالی غیر ما

گر به پیش آید خیال غیر نگذارم به چشم

گفته ای ای بدر هر شب تا به روز اختر شمار

آفتاب من به امید تو بشمارم به چشم