چند روز پیش روز شنبه کدکن بودم و همراه همسر و مادر و خواهرم به سرخاکا(قبرستان) رفته بودیمبرای زیارت اهل قبور.

ناگهان در اول سرخاکا به استاد شفیعی کدکنی و پسرخاله ی ایشان آقای عبدالهیان برخوردیم و در کمال ناباوری به خاطر دیدار استاد به احوالپرسی و گفتگویی شتابزده با ایشان پرداختیم چون عجله داشتند و می خواستند بهه نیشابور بروند. راستش من چنان در پرتو تواضع و مهربانیاستاد قرار گرفته بودم که تا چند ساعت بعد هم حس خوب و آرامش مطلوبی همراهم بود.دیشب هم همراه همسرم با کسب اجازه از استاد به خانه ی پسرعمویشان رفتیم و دو ساعتی را در حضور استاد به گفتگو و...  

چه مهربان و چه بارانی و زلال است او !

در مورد درس و کار پایان نامه و چیزهای دیگر حرف زدیم و ایشان هم با همان صفای آیینه وار خود ما را کمی به خودمان نشان دادند!

هر وقت به خدمت استاد می رسم انگار به خودم نزدیکتر می شوم و خودم را در صفای چشمه گون روحشان بهتر می بینم و می شناسم ...

بزرگا مردا که اوست!