روزها می گذرد؛حادثه ها می آيد و انتظار فرج کشيدن ...بايد دل به دريا زد و رفت .«بايد از رود گذشت .بايد از رود اگر چند گل آلود گذشت!» راستش در کار تقدير مانده ام و نمی دانم که اين خدايی که بعضی می گويند که در همين نزديکی است و بعضی می گويند مرده است !کجاست و اين خاله خاله بازی را کی می خواهد تمام کند.باز هم ديوانه وار سخن می گويم !باز هم ديوانه ام مستم باز گويی در جهان ديگری هستم؛باز می لرزد دلم دستم...