چندین و چند روز است که با این شعر عطار در شعفم و
چونان ذکری زمزمه ی زبانِ جانم شده است:
آن عزیزی گفت:«شد هفتاد سال
تا که از شادی کنم وز ناز حال
کاینچنین زیبا خداوندیم هست
با خداوندیش پیوندیم هست»
منطق الطیر/ ص 370
چندین و چند روز است که با این شعر عطار در شعفم و
چونان ذکری زمزمه ی زبانِ جانم شده است:
آن عزیزی گفت:«شد هفتاد سال
تا که از شادی کنم وز ناز حال
کاینچنین زیبا خداوندیم هست
با خداوندیش پیوندیم هست»
منطق الطیر/ ص 370
این روزها بسیار از یاد تو سرشارم،
با ناز چشمان تو میخوابم،
در خواب با ساز تو بیدارم.
×××
این روزها رازی است در جانم،
باز از نسیم سبز نام تو،
سبز و چراغانی است ایوانم.
×××
این روزها در ذهن من چیزی است نرم و ناز،
مانند ابریشم،
نمناک چون شبنم.
×××
مانند دیگر روزها این روزها شب نیست،
شاد است و بارانی،
از وحشت و سرما لبالب نیست
×××
این روزها شاد است چشمانم،
از شوق لبریزم،
انگار در راه است مهمانم!
سبزوار/ آبان 90
جاده پیوسته میرود به شتاب
زن نشسته کنار همسر خویش
راه کوتاه می کند با خواب
*
لحظه هایم سیاه و سنگین است
همه ی دلخوشی زندگیم
خوابهایی شگفت و رنگین است
*
شاد و سرشار
در رقصم مانند سپیدار
در شب دیدار
*
روسری سفید و چشم سیاه
روی بام بلند همسایه،
چه خدابانوی قشنگی آه!
*
می روند ابرهای تار و کبود
رو به بالای بام بینالود
تا بشویند هر چه بود و نبود.
نیشابور/ سال 90
در مصر قحطسالی شد؛ مردم نان،نان! می گفتند و
از گرسنگی می مردند. بسیاری مرده بودند؛
آنهایی هم که نیم جانی داشتند
به خوردن مرده ها مشغول بودند. دیوانه ای این مردنِ مردم و نبودنِ نان را
که دید گفت: «ای خداوند دین و دنیا! وقتی که به اندازه ی کافی روزی
نداری، کمتر بیافرین!»
گفت: ای دارنده ی دنیا و دین
چون نداری رزق، کمتر آفرین!
منطق الطیر عطار، ص 359
مردی از دیوانه ای پرسید: «اسم اعظم خدا را می دانی؟»
دیوانه گفت: «نام اعظم خدا، نان است اما این را جایی نمی توان گفت»
مرد گفت: «نادان! شرم کن! چگونه اسم اعظم خدا، نان است؟»
دیوانه گفت: «در قحطی نیشابور چهل شبانه روز می گشتم، نه
هیچ جایی صدای اذان شنیدم و نه درِ هیچ مسجدی را باز دیدم؛
از آنجا بود که فهمیدم نام اعظم خدا و بنیاد دین و مایه ی اتحاد
مردم نان است».
مصیبت نامه ی عطار ص 359
و خواب دیدم باران درشت می بارید
تگرگ قهر خدا مُشت مُشت می بارید
و از زمین و هوا لاک پشت می بارید
*
و خواب می دیدم یک کرکس سیاه پلشت
در آسمانی سرخ
به دور خود می گشت
*
و خواب بودم دیدم زمین تَرَک برداشت
ستاره سنگ شد و
نیشکر نمک بر داشت
*
و خواب دیدم بوزینه ای بُزی دزدید
و بُز به شیطنت از باغ ما رُزی دزدید
بنای خانه ی خیام را غُزی دزدید
*
و خواب بودم دیدم پرنده ها خوابند
فقط خدا بیدار
و بنده ها خوابند
*
چه خواب های شگفتی هنوز می بینم
تمام دور و برم را سیاه و خون آلود
هنوز هم من مانند روز می بینم...!
نیشابور 5 دی ماه 1389
فصل گل های زعفران اینجا
سرزمین ها بنفش می پوشند
مردمان چای سرخ می نوشند
***
در سیاهی چشم تو گم شد
چین و تاب سپید پیرهنم
چشم بگشا؛ نگاه کن؛ تو منم!
***
چشم های تو عکس های منند
عکس هایی درون قابِ آب
تو مرا پاک می کنی با خواب
***
امتداد کویر خاکی لوت
بوق ممتد میان خوابِ سکوت
رفت راننده باز در هپروت!
نیشابور/ آبان 89